تبليغاتX
html> یه غزل حرف حساب
یه غزل حرف حساب
شعر
 

 

ای عشق ، ای سنگین ترین آوار

دست از سرم ، نه از دلم بردار

 

پیوند ما جمع تناقض هاست

مانند پیوند گلی با خار

 

با تو تمام روز ها تلخ اند

تقویم ها مردند از تکرار

 

من خسته ام از عاشقی کردن

از درک این احساس نا هنجار

 

حسی که مثل قاتلی خاموش

عکس مرا چسبانده بر دیوار

 

بهانه ای برای بی بهانگیست 

 و خداحافظی

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هشتم مهر 1388 توسط سورنا جوکار |
 

 

این صندلی که جای تو خالیست روی آن

یعنی که آمدی! که نشستی ! که ناگهان

 

پروانه وار پیله دراندی و پر زدی

رفتی به سمت نقطه ی پایان آسمان

 

اعجاب رفتنت در و دیوار را  گرفت

حتی دهان پنجره باز است همچنان

 

بعد از تو لفظ و لحجه ی ساعت عوض شده

طوری که حس نمی شود از چرخشش زمان

 

دیدم که بعد رفتن تو جای تیک تاک

می گفت لحظه ای نرو پیشم بمان بمان!

 

 

                                                                                                                                                              برای عزیز ترینم

نوشته شده در تاريخ شنبه دهم مرداد 1388 توسط سورنا جوکار |
هوا کم کم داشت تاریک می شد! زوزه ی گرگ ها از فاصله ای نزدیک به گوش

می رسید سرمای پاییز باعث شده بود که به ده نزدیک بشن

مرد باید هرچه سریع تر خودش رو به روستای بالایی می رسوند اما مگه می

تونست؟! توی ده حتی یه ماشین هم نبود

زیر لب ذکری خوند و کنار جاده آروم آروم به راه افتاد هنوز چند متری نرفته بود که

صدایی رشته ی افکارش رو پاره کرد. برگشت و نگاهی به جاده انداخت :

مینی بوسی داشت بهش نزدیک می شد با عجله جلو رفت و دست تکون داد

قییییییییژژژژژژژژژژژژ!!!!!!! راننده سریع ترمز کرد و انگار که فرشته ی نجاتی رو دیده 

باشه زود پایین پرید و دست مرد رو بوسید و گفت آقا به دادمون برس یکی تو ماشین

داره می میره ! مرد دوان دوان به طرف ماشین رفت داخل که شد دید پسر جوونی  

خون دماغ شده و محلفه ای جلوی صورتش گرفته و مثل شیر سماور ازش خون

می ره! همه جا رو خون برداشته بود........................................................!

مسافرا تا چشمشون به مرد افتاد گفتن حاج آقا دستمون به دامنت یه کاری بکن داره

می میره (دعایی....! ذکری....! وردی......!)

مرد هر چی فکر کرد چیزی به ذهنش نرسید بعد از چند لحظه پرسید اسمت چیه

جوون؟ پسر با صدای خفه ای جواب داد !  عین الله آقا

مرد  هم بدون هیچ مکسی انگشتش رو به خون کف ماشین زد و روی پیشونی

پسر نوشت عین الله . هنوز انگشتش رو از روی پیشونی پسر بر نداشته بود که خون 

بند اومد . راننده هم تا این صحنه رو دید با خوشحالی و  فریاد زد:

برای سلامتی حاج آقا صلوات( اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم)

 مسافرا یکی یکی با تعجب دست مرد رو می بوسیدن و می گفتن :

آقا اگه شما نبودی الان مرده بود زندگیش رو نجات دادی مرد هم جواب داد من که

کاری نکردم من وسیله ام کار کسی بود که نخواست این جوون بمیره حالا هم برای

اطمینان امشب ببریدش بیمارستان  نکنه دوباره حالش خراب بشه

راننده هم جواب داد باشه آقا به روی چشم

 

چند روز بعد..........

مرد: آهای آقای راننده از اون جوون چه خبر بردینش بیمارستان؟

راننده: نه آقا

مرد : چرا ؟ الان کجاست؟

راننده: اونجاست جلو مسجد نشسته

مرد: پرسیدم چرا نبردینش بیمارستان؟

راننده: بیمارستان برای چی آقا (نفس شما حقه)

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در تاريخ شنبه بیستم تیر 1388 توسط سورنا جوکار |
پرستو چرا قهر کردی تو با من

مقصر تو بودی، خدا بود، یا من؟

 

که از خانه ام کوچ کردی و رفتی

و حالا جدا تو، جدا ما، جدا من

 

چرا پاسخ نامه ام را ندادی

نگفتی که شاید بگیرم عزا من

 

بیا عاشقی کن و برگرد پیشم

نگو خانه ی تو کجا و کجا من

 

کمی باورم کن ببین می پرستم

تو را من، تو را من، تو را من، تو را من

 

                                                                              

                                                                                 برای پرستو هایی که نیستند تا کو چ کنند

نوشته شده در تاريخ یکشنبه هفتم تیر 1388 توسط سورنا جوکار |

 

برای شهید مهدی مروج

وقتی که آسمان همه جا را سیاه کرد

قابیل قد کشید ، مجدد گناه کرد

 

زخمی به پیکرت زد و وارونه شد جهان

هفتاد نسل بعد خودش را تباه کرد

 

فریاد یا برادر عباس زنده شد

مولا دوباره صورت خود را به چاه کرد

 

بغضی تمام گریه ی یک شهر را گرفت

طوری که در تلفظ  اشک اشتباه کرد

 

حالا منم و جمله ی آخر برای تو

از صفر تا خدا به تو باید نگاه کرد *

 

 *

        تا لبی تر کنی       

         و بشماری از صفر تا خدا

        " ندا فتحی"

نوشته شده در تاريخ جمعه یکم خرداد 1388 توسط سورنا جوکار |
بچه که بودم موهای طلایی وبسیار لختی داشتم که با وجود زیبایی برام  درد سر ساز شده بود اگه می خواهید بدونید چرا ادامه ی مطلب رو بخونید

یادم میاد هنوز مدرسه نمی رفتم که هر روز عصر زن های هسایه به خانه ی ما    می آمدند تا از مادرم بافندگی یاد بگیرند اما به جای بافندگی فقط با موهای من بازی می کردند و می گفتند آفرین به به چه پسر خوبی! چه موهای دخترانه ی قشنگی داری ومن که حسابی از این حرف ها لجم می گرفت به خاطر آن که فکر می کردم اگر چیزی بگویم خدایی ناکرده بی تربیت می شوم چیزی نمی گفتم و مجبور       می شدم فقط با گربه ام نازی و توله اش نفیسه بازی کنم !

ام یک روز اتفاقی افتاد که حسابی دلم خنک شد ماجرا از این قرار بود که یک روز یکی از آن خانم ها که از همه بیشتر از موهای من خوشش می آمد با یک کلاف کاموای بنفش و گران قیمت به خانه ی ما آمد و همین که با مادرم مشغول بافندگی شدند فرصت را مناسب دیدم و کاموا را از زنبیل خانم هم سایه برداشتم و به طرف حیاط رفتم تا با گربه هایم بازی کنم ! اما هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که یک باره شنیدم خانم همسایه به مادر جانم می گوید

همین الان این جا بود...! خودم آوردمش....! انگار آب شده رفته توی زمین.....! بعد هم مادر جان گفت بیا ببینیم توی حیاط نیفتاده؟ وبه طرف حیاط آمدند  من هم که اوضاع را خراب میدیدم از ترس مادرم داخل انباری پنهان شدم و نازی هم با این که یک گربه بود اما مثل سگ از مادرم می ترسید تا چشمش به مادرم افتاد کاموا را به دندان گرفت و با نفیسه به طرف انباری دویدند خانم همسایه هم تا کاموا را در دهان نازی دید به طرف انباری آمد اما چشمتان روز بد نبیند همین که خانم همسایه پایش را در انباری گذاشت صدای جیغ بنفشی همه ی محله را برداشت بله درست حدس زدید خانم همسایه تا دستش را به طرف کاموا دراز کرد نازی وتوله اش به سر و کله اش پریدند  وصورتش را یک عالمه چنگ زدند ! خانم همسایه هم از ترس بیهوش شد کار که به این جا رسید ترس را کنار گذاشتم وبا کمک مادر جان خانم همسایه را از انباری بیرون آوردیم وبعد از چند دقیقه هم به هوش آمد وبه بیمارستان منتقل شد مادر جان که دیگر فهمیده بود برداشتن کاموا کار من و نازی است حسابی من را دعوا کرد و می خواست نازی و توله اش را از خانه بیرون کند که من به گریه افتادم و هق هق کنان و فین فین کشان به مادرم گفتم مادر جان تو را به خدا بیرونشان نکن لولو آن ها را می خورد مادرم تا این حرف را شنید به خنده افتاد و گفت ای بابا این نازی شما که از هر چی لو لو ...! خطر ناک تر است بعد هم ابروهایش را در هم کشید وگفت قبول ولی به شرطی که از خانم همسایه معذرت خواهی کنی ومن هم قبول کردم البته ناگفته نماند که چون نازی و توله اش تمام عمرشان را میو میو کرده بودند و زبان آدمیزاد سرشان نمی شد مجبور شدم به جای آن ها هم از خانم همسایه معذرت خواهی کنم

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 توسط سورنا جوکار |
این پلکان که نعش مرا تا ته جهان ...

 

در انتهای همین جاده یک نفر مرده

شاید شبیه پرستو که در سفر مرده

 

شاید مکاشفه می کرده مثل دلفین ها

دور از سواحل دریا ست ، در به در مرده

 

اصلا شبیه شما ، مثل من و شاید هم

مانند یک گل از یادمان مبر* مرده

 

اما روایت با اعتبار می گوید

از هر کسی به خودش او شبیه تر مرده

ــــــــــــــــ

* گلهای سفید و صورتی کوچکی که زیر درخت ها می روید

 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 توسط سورنا جوکار |
من اصلا حال و روزم مثل شب هایی بهاری نیست

و در اسپند چشمانم کمی نوروز جاری نیست

الفبایم ! زبانم ! فرق دارد با همین دیروز

و حتی خنده هایم مثل فردا استعاری نیست

برایم فرق چندانی ندارد بود و نابودی

که مجبورت کنم باور کنی جسم ام اجاری نیست

جدیدن روی گنبدها کبوتر ها نمی رقصند

ولی این هم دگر رخ داد بد یا نا گواری نیست

به این احساس مبهم مثل یک دیوانه می خندم

ولی باور بکن این ماجرای خنده داری نیست

 

 

نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و دوم فروردین 1388 توسط سورنا جوکار |
گفتند که مفقود شدی جان دادم

پیراهن مشکی به درختان دادم

گفتم که به جای من بگویند این بار

از دست تو را همیشه آسان دادم

                ***

 

باید بروم که جاودان برگردم

بیدار به خواب این و آن برگردم

حالا تو برای من دعا کن شاید

گم نام به سمت آسمان برگردم

                ***

من مست شدم ستاره ها را چیدم

از روی زمین به آسمان خندیدم

رزمنده فقط دلیل کارم این بود

در خاک شلمچه چهره ات را دیدم

 

 

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه دهم فروردین 1388 توسط سورنا جوکار |
امروز تو را ندیده ام خواب بس است

هی بستن این دو چشم بی تاب بس است

من بی تو به قوم نوح تبدیل شدم

 کابوس عذاب و موج سیلاب بس است

بد جورندیدنت به من سخت گذشت

پس زجر خلاف شرع آداب بس است

یک روز ندیدمت ببین حال مرا

دوری ز تو هر چه کرده ایجاب بس است

             **    **    **

انگار دوباره غرق اوهام شدم

این پرت و پلای ختم بر (.....اب) بس است

 

 

 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387 توسط سورنا جوکار |
رنگ سرخی که روی لب هات است

مثل معنی برای آیات است

آیه هایی که جای عزرائیل

حسن تعلیل مرگ اموات است

هر کسی را که میکشی بی شک

خود گواهی برای اثبات است

تا که باور کنم که لب هایت

ارض موعود پاک تورات است

مطمئنم که جنگ اسرائیل

با فلسطین برای لب هات است

 

                                                                                برای خود خودم

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 توسط سورنا جوکار |
چند وقته که احساس می کنم جای یه چیزی یه جایی خالیه اما نمی دونم چی و کجا......؟اصلا این خالی شدن ها از امسال زمستون شروع شد از همون شنبه هایی که با حامد می رفتیم انجمن ادبی غزل و بعدش که می اومدیم بیرون جامون توی انجمن خالی می شد اما  نمی دیدیم! روبه روی حوزه ی هنری یه کوچه بود که شنبه ها بعد از انجمن با حامد از اون کوچه رد می شدیم که هر دفعه روی زمین برف بود و یه زن از کنارمون رد می شد و یه وانت بود که هربار دنده عقب می اومد و ما گیر می کردیم توی کوچه وحامد پاش میرفت توی چاله وبعد هم کلی می خندیدیم.......!حامد که لیسانس گرفت از همدان رفت و هفته ی بعد که از اون کوچه رد  شدم جای حامد خالی بود جای وانت خالی بود جای برف خالی بود جای اون زن خالی بود  جای چاله هم خالی بود جای منم خالی بود.....!راستی شما هم دیگه از اون کوچه رد نشید چون الان جای اون کوچه هم خالیه....! اما هنوز خیلی چیزا هست که جاشون خالیه مثلا چند وقتی بود که کفش هام پاره بود کل زمستون! و اصلا حوصله ی خرید کفش رو نداشتم وقتی که روی برف راه می رفتم همین طوری برف توی کفشم پر می شد فقط به خاطر هم دردی با اون رد پای برهنه ای که چند سال پیش روی برف دیدم  اما حالا دیگه جای برف هم توی کفشام خالیه نه که فکر کنید به خاطر کفشای تازم  به خاطر برفایی که جاشون خالیه.....! اما فقط همینا نیست این روزا جای حسنی نگو یه دسته گل هم که حسابی پیر شده بود با اون سیبیلا و عینکش خانم مهری نیا و..... هم خالیه!  یه روز به حامد گفتم که خیلی حالم گرفته جواب داد که راهی نداری باید عاشق بشی...! با خودم هی فکر کردم جای کی تو دلم خالیه ؟ یا اصلا کسی هست که جای من تو دلش خالی باشه ؟ با این حرف حامد چند روزی قید تمدن و پیشرفت و ماهواره ی امید و........زدم و رفتم توی یه جنگل مسکونیه یه نفره یه خونه باغیه درندشت خالی داره که از زمانی که آلمانی ها برای آخرین بار توش زندگی کرده بودن جاشون  خالی بود! رو درختای چنارش پر بود از کلاغای بی شعوری که فرهنگ آپارتمان نشینی بلد نبودن و همش به هم فحش ناموسی می دادن .........! اما برای من ارای آدمای  با فرهنگ رو در می آوردن و صبحا موقع اذان ساکت می شدن تا من صدای اذان رو بهتر نشنوم و بهتر خواب بمونم....! اما اونجا یه سگ هم بود که می گفت کارمنده با بیمه و حقوق و اضافه کاری خلاصه زندگیه راحتی داشت واسه یه چوپون کار می کرد دم دمای غروب که از سر کار می اومد  جاش پیش من خالی بود و مدام تا صبح برای هم پیامک های بی ادبی می فرستادیم.......! البته شما ببخشید سگه دیگه حالیش نیست....................................................!      اما بازم توی اون جنگل که جون می داد ادای شاعرا رو در آ ورد جای واژه ها توی دهنم خالی بود وتا صبح پرت و پلا می گفتم......!   آخر کارم چیزی از تنها زندگی کردن نصیبم نشد بار و بندیلم رو جمع کردم  واومدم همدان اما دیدم با این همه آدم جای من اصلا خالی نیست   تازه بعدشم حتی اگه  جای منم خالی بود چه فرقی می کرد منم مثل بقیه که جاشون خالیه .............! مثل برف مثل چاله  اون زن  دنده عقب غزل واژه  آلمانیا  کلاغای بی تر بیت...........

  چه فرقی می کنه!؟

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه پنجم اسفند 1387 توسط سورنا جوکار |
سلام :

برام دعا کنید

جان هم به قبر تن من زیادی است

 

بر میگردم

نوشته شده در تاريخ شنبه نوزدهم بهمن 1387 توسط سورنا جوکار |
گفتم که به من عشق .....به اکراه ندادند

در آینه خندیدن گه گاه .........ندادند

انگار که در آینه جا کم شده باشد

در آینه تصویر مرا راه ندادند

یک شب به تماشای تو در ماه نشستم

اما شب دیگر به شبم ماه ندادند

با جلوه ی یوسف به تو نزدیک شدم حیف

کنعان که محال است به من چاه ندادند

قحطی شده در مصر ؟که با وعده ی گندم

دادند فریبم و کمی کاه ندادند؟

 

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه نهم بهمن 1387 توسط سورنا جوکار |
زیبا ترین غزل که نگفتم برای تو

شاید به این وسیله شدم هم صدای تو

در گنجه می گذارم وپستش نمی کنم

شاید به دستتان نرسد یا به جای تو

مامور پست ما به زنی هدیه اش کند

یا پر در آورد خود او در هوای تو

شاید به جای من بنویسد برایتان....

آغاز من تویی و منم ابتدای تو!

با این که من هنوز غزل را نگفته ام

اما همین نگفتن شعرم فدای تو

 

                                                                برای تو........

 

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه نهم بهمن 1387 توسط سورنا جوکار |
دهانم پر از

واژه های نا مفهومی است

که دارند خفه ام می کنند

کاغذ

و

قلم

باید به من تنفس مصنوعی بدهند

نوشته شده در تاريخ سه شنبه هشتم بهمن 1387 توسط سورنا جوکار |
داری نگاهم می کنی اما نمی خواهی

با من بمانی باز در این تنگ بی ماهی

آمد برایت نامه ای از قوم دریایی.......

یا این که در یک برکه پیدا کرده ای ماهی؟

جا پای خیست چشم ها را محو در آغاز ...

می کرد حالا بی گمان پایان این راهی

امواج دریا با خودش می برد جسمت را

اما به خوابم آمدی گفتی که در چاهی

                    *****

تنگم برایت گرچه کوچک بود اما تو

هر وقت فرصت شد به من هم سر بزن گاهی

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه یکم بهمن 1387 توسط سورنا جوکار |
پس حسادت می کنم؟ آری حسادت میکنم!

فکر میکردم تو را دارم عبادت می کنم

یا تو باید مال من باشی و یا من مال تو

هر چه باشد غیر از این خود را ملامت می کنم

                    ******

عصر آمد زود اما رفت اینجا نیستی.....!؟

بی تو دائم چشم ها را وقف ساعت می کنم

آنقدر بی پرده ذهنم را به ساعت می دهم

ناگهان حتی زمان را هم خجالت می کنم

نام این حس را حسادت یا که غم یا .........!بگذریم

با همین حس هم به زودی بی تو عادت می کنم

نوشته شده در تاريخ دوشنبه نهم دی 1387 توسط سورنا جوکار |
گلبرگ های هفته ام را تقسیم میکنم

شنبه: برای مادر و آهو

یکشنبه: برای پدرم که مرده

دوشنبه: برای...؟  نه.....! دوشنبه برای خودم

دوشنبه ها کبوتری از دستانم پر می گیرد تا مرا آسمانی کند!

دوباره تقسیم می کنم

سه شنبه: برای حامد

چهار شنبه: برای رویا....و هلن که سرطان خون دارد

پنجشنبه: برای میثم

جمعه را هم به عادل میدهم

               ( وتمام)

کاش همه ی هفته دوشنبه بود

آن وقت به همه دوشنبه می رسید (......حتی بدون نوبت......)

شاید به هلن بیشتر

                                      آه هفته ام چقدر دوشنبه ندارد 

وامروز دوشنبه بود

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه نهم دی 1387 توسط سورنا جوکار |
 

 

 

لطفا پدر و مادر من را صدا کنید

یک جنگ بین هر دوی آنها به پا کنید

خواهر برای مادر و من هم که با پدر!

حالا از این عدالت دنیا صفا کنید

 

                                                                                                            (برای رضا و صفورا)

نوشته شده در تاريخ دوشنبه نهم دی 1387 توسط سورنا جوکار |
از فرط حرارت دهنم خشک و کبود

در خانه نخوردم کمکی آب چه سود!

بی چای عجب روز بدی !رشت کجاست؟

گشتم همدان را به خدا چای نبود

 

                                                                                                                       (از زبان آقای میرشکاک تقدیم به ایشان)

نوشته شده در تاريخ یکشنبه هشتم دی 1387 توسط سورنا جوکار |
یادمه یه بار چند سال پیش همون موقع ها که تو عالم جینگیلی واویلا بودم 

و احساس دهن عقلم رو آسفالت نکرده بود! آره درست حدس زدید همون

موقع که هنوز برای شاعر شدن زور نمی زدم و اصلا نمی دونستم شعر

چیه؟ یه کتاب به دستم رسید که روش نوشته بود (.........) که یادم نیست

روش چی نوشته بود ! فقط یادمه اسم نویسندش جواد محقق بود! یکم که

کتاب رو خوندم پیش خودم  گفتم  ایول بابا آقا جواد دمت گرم ........!        

(البته الان انقدر بی تربیت نیستما....) خلاصه کتاب رو خوندم و به کتاب

خونه دبیرستان تحویل دادم  و بعد از اون ماجرا دنیا همینجوری واسه خودش

بدون دلیل یه چند سالی دور سر ما چرخید وما تا چشم باز کردیم دیدم ای

دل غافل تبدیل شدیم به آقا سورنای ۲۱ ساله و گرد پیری و چین و

چروک... باقی ملحقات!  بگذریم دنیا بازم یه چند ماهی دور سر ما چرخید و

تا اینکه با بچه های با حال و بی حال یه کانون آشنا شدم وبه واسطه اونا

احساسم به عقلم غلبه کرد و به قول مهدی طراوتی  زورکی خودمون رو

هل دادیم تو شاعرا  و پامون تو انجمنای ادبی و بی ادبی و...... باز شد

(خدا باعث وبانیش رو.....) یه روز توی انجمن حوزه هنری با یه آقا پسره

ریش دار به نام حامد محقق آشنا شدم که یاد مرحوم جمالزاده وداستان

قصه های کوتاه برای بچه های ریش دار افتادم!

 یه روز صبح که از خواب بیدار شدیم با بچه های

تشکل با مربیگری خانم صابریون تصمیم گرفتیم برای قیصر یه مراسم

بزرگداشت بگیریم البته برای اولین بار در ایران با مهر استاندارد  وضمانت

۶ ماهه....! القصه چون آقا حامد در مرکز (تهران) زیست می کرد

عهده دار رابط ما با مهمونا در مرکز شدند و توی این هاگیر واگیرا رابطه من

با حامد به دوستی کشید(چون کسی نبود ما رو برای دوست یابی موفق 

راهنمایی کنه)  تا اینکه توی لیست اسامی مهمونا یه اسم که همینطور از

خودش نور منور مینمود و لیست رو منور نموده بود چشم من رو هم منور

نمود! انقدر منور نمود که یاد منور جنگی افتادم! آره اسم جواد محقق بود

 با تعجب از حامد پرسیدم شما با این آقای محقق نسبتی داری؟

حامد هم جواب داد آره بابا ! بابامه بابا!

-------------------------------------------------------------------------------

خلاصه از اونجا که مامانم همیشه میگفت که باید از داستان نتیجه ی اخلاقی بگیریم!

ماهم اگه از این خاطره نتیجه اخلاقی نگیریم بی تربیت میشیم!

در نتیجه................!!!!!!!!

۱:فکر نمی کردم آقای جواد محقق همدانی باشه و یه روز ببینمش        

۲:فکر نمی کردم چهرش انقدر زمستون زده باشه

۳:از همه مهمتر فکر نمی کردم یه روز پسرش یکی از بهترین دوستام بشه

جوونییه و این خاطرات دیگه!

حالا فهمیدید چرا اسم خاطره دهکده بود؟

 

 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه هشتم دی 1387 توسط سورنا جوکار |
از چشم دنیا بودنم انگار افتاده

مانند گلدانی که از دیوار افتاده

 

فالی گرفتم قهوه هم انگار می دانست

در عمق فنجان صورتی از دار افتاده

 

اما نمی دانم چرا مرگم نمی آید

در گوشه ای تابوت من بی کار افتاده

 

از مرگ بیزارم واز دنیا گریزان تر

تصویر خوبی در دلم این بار افتاده

 

چیزی دقیقا مثل رویایی که می گوید

لطفا نگاهم کن دلم از کار افتاده

نوشته شده در تاريخ شنبه هفتم دی 1387 توسط سورنا جوکار |
Blog Skin